close
تبلیغات در اینترنت
داستان های شاهنامه /خون خواهی منوچهر

داستان های شاهنامه /خون خواهی منوچهر

خون خواهی منوچهر

زادن منوچهر

هنگامی که ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته شد، همسر او «ماه آفرید» از وی بار داشت. فریدون، شاهنشاه ایران، چون آگاه شد شادی کرد و ماه آفرید را گرامی شمرد. از ماه آفرید دختری خوب چهره زاده شد. او را بناز پروردند تا دختری لاله رخ و سرو بالا شد. آن­گاه فریدون وی را به برادرزاده خود «پشنگ» که از نامداران و دلاوران ایران بود بزنی داد.

از پشنگ و دختر ایرج منوچهر زاده شد. فریدون از دیدن منوچهر چنان خرم شد که گویی فرزندش ایرج را به وی باز داده­اند.جشن به پا کرد و بزم فراهم ساخت و به شادی زادن منوچهر زر و گوهر بسیار بخشیده و آن روز را فرخنده شمرد. فرمان داد تا در پرورش کودک بکوشند و آن­چه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بیاموزند.
سالی چند بر این برآمد. منوچهر جوانی شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آن­گاه فریدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ایران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جای ایرج بر ایرانشهر پادشاه کرد و تاج و نگین شاهی را به وی سپرد. سپاه به فرمان وی در آمد و پهلوانان و دلیران او را به شاهی آفرین خواندند.
«قارون» سپهدار ایران و«گرشاب» سوار مرد افگن و«سام» دلاور بی باک ، همه با دلی پر مهر و سری پر شور به خدمت کمر بستند و خسرو جوان را ستایش کردند و بخونخواهی ایرج و کین جویی از برادرانش سلم و تور همداستان شدند.

پیام سلم و تور

خبر به سلم و تور رسید که منوچهر در ایران بر تخت شاهی نشسته و سپاه آراسته و همه به فرمان او در آمده­اند. دل برادران پر بیم شد. با هم به چاره جستن نشستند و برآن شدند که کسی را نزد فریدون بفرستند و به پوزش و ستایش از کین خواهی منوچهر رهایی یابند. پس فرستاده­ای خردمند و چیره زبان برگزیدند و از گنجینه خویش ارمغان های بسیار از تخت­های عاج و تاج­ها زرین و در و گوهر و درهم و دینار و مشک و عبیر و دیبا و پرنیان و خز و حریر به پشت پیلان گذاشتند و با فرستاده به درگاه فریدون روانه کردند و پیام فرستادند که : «فریدون دلاور جاوید باد، ما را جز شادی پدر آرزویی نیست. اگر با برادر کهتر بد کردیم و ستم ورزیدیم اکنون از آن ستم پشیمانیم و به پوزش برخاسته­ایم. در این سالیان دراز از بیدادی که بر برادر روا داشتیم دل ما پر درد و تیمار بود. و خود کیفر زشتکاری خویش را دیدیم. اگر گناه

کردیم تقدیر چنان بود و از تقدیر ایزدی چاره نیست. شیر و اژدها نیز با همه نیرومندی با پنجه قضا برنمی­آیند. دیگر آن­که دیو آز بر ما چیره شد و اهریمن بد سگال دل ما را از راه به در برد تا رای ما تیره گردید و به بیداد گرائیدیم. اکنون این­همه، گذشته است و ما سر خدمت و بندگی داریم. اگر شاهنشاه روا می­بینید منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستند تاپیش وی به پا بایستیم و خدمت پیش گیریم و مال و خواسته بر او نثار کنیم و تیمار خاطرش را به ا شک دیده بشوییم.»

به فریدون خبر رسید که فرستاده­ی سلم و تور آمده است. فرمود تا او را بار دهند. فرستاده چون به بارگاه رسید از فر و شکوه فریدون و بزرگان درگاه خیره ماند. فریدون با کلاه کیانی بر تخت شاهنشاهی نشسته بود و منوچهر با تاج شاهی در کنار وی بود. بزرگان و نامداران ایران نیز سرو پا به زر و گوهر و آهن و پولاد آراسته از هر طرف ایستاده بودند. فرستاده پیش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پیام برادران را باز گفت.

پاسخ فریدون

فریدون چون پیام فرزندان بد اندیش را شنید بانگ بر آورد که : « پیام آن دو ناپاک را شنیدیم. پاسخ این است که به آن دو بیدادگر بد نهاد بگویی که بیهوده در دروغ مکوشید. بد اندیشی شما بر ما پوشیده نیست. چه شد که اکنون بر منوچهر مهربان شده اید ؟ اکنون می­خواهید با این نیرنگ منوچهر را نیز تباه سازید و با او نیز چنان کنید که با فرزندم ایرج کردید. آری، منوچهر نزد شما خواهد آمد اما نه چون ایرج، غافل و بی سلاح و تنها. این بار با درفش کاویان و سپاه گران و زره و نیزه و شمشیر خواهد آمد و پهلوانان و دشمن کشانی چون قارون رزمخواه و گرشاسب مرد افکن و شیدوش جنگی و سام دلیر و قباد دلاور در کنار او خواهند بود. منوچهر خواهد آمد تا کین پدر را باز جوید و برادر کشان را به یک نفر برساند. اگر در این سالیان، شما از کیفر خویش در امان ماندید از آن رو بود که من سزاوار نمی­دیدم با فرزندان خود پیکار کنم. اما اکنون از آن درختی که به بیداد برکندید شاخی برومند رسته است و منوچهر با سپاهی چون دریای خروشان خواهد آمد و بر و بوم شما را ویران خواهد کرد و تیمار خاطر را به خون خواهد شست. اما این­که گفتید قضای یزدان است. شرم ندارید از این­که با دل سیاه و بد خواه سخن نرم و فریبنده بگوئید ؟ دیگر آن­که گنج و مال و زر و گوهر فرستاده­اید تا ما از کین خواهی بگذریم. من خون ایرج را به زر و گوهر نمی­فروشم . آنکس که سر فرزند را به زر می­فروشد اژدها زاده است، آدمیزاد نیست. که به شما گفت که پدر پیر شما به زر و مال از کین فرزند خواهد گذشت ؟ ما را به گنج و گوهر شما نیازی نیست. تا من زنده­ام به کینه خواهی ایرج کمر بسته­ام و تا شما را به کیفر نرسانم آسوده نمی­شینم. »

فرستاده لرزان به پا خاست و زمین بوسید و از بارگاه بیرون آمد و شتابان رو به سوی دو برادر گذاشت. سلم و تور در خیمه نشسته و رای می­زدند که فرستادنده از در در آمد. او را به پرسش گرفتند و از فریدون و لشکر و کشورش جویا شدند. فرستاده آن­چه از فر و شکوه فریدون و کاخ بلند و سپاه آراسته و گنج آگنده و پهلوانان مرد افکن بر در گاه فریدون دیده بود باز گفت و از قارون کاویان، سپهدار ایران، و گرشاسب و سام دلاور یاد کرد و پاسخ فریدون را به آنان رسانید.

دل برادران از درد به هم پیچید و رنگ از رخسار آنان پرید. سر انجام سلم گفت: « پیداست که پوزش ما چاره ساز نیست و منوچهر به خون­خواهی پدر کمر بسته است. از کسی که فرزند ایرج و پرورده فریدون

باشد جز این نمی­توان چشم داشت. باید سپاه فراهم سازیم و پیشدستی کنیم و بر ایران بتازیم.»

رفتن منوچهر به جنگ سلم و تور

به فریدون خبر رسید که لشکر سلم و تور به هم پیوسته و از جیحون گذشته و روی به ایران گذاشته است، فریدون منوچهر را پیش خواند و گفت:« فرزند، هنگام نبرد و خوان­خواهی رسید. سپاه را بیارای و آماده پیکار شو.»
منوچهر گفت: « ای شاه نامدار ، هرکس با تو آهنگ جنگ کند روزگار از وی برگشته است. من اینک زره برتن می­کنم و تا کین نیای خود را نگیرم آن­را از تن بیرون نخواهم کرد. با سلم و تور چنان کنم که به روز گاران از آن یاد کنند.»
سپس فرمود تا سرا پرده شاهی را به هامون کشیدند و سپاه را برآراستند . لشکرها گروه گروه می­رسیدند. هامون به جوش آمد. از خروش دلیران و آوای اسبان و بانگ کوس و شیپور، ولوله در آسمان افتاد. ژنده پیلان از دو طرف به صف ایستاده بودند. قارون کاویان با سیصد هزار مرد جنگی در قلب سپاه جای گرفت. چپ لشگر را گرشاسب یل داشت و راست لشگر به دست سام نریمان و قباد سپرده بود. پهلوانان جوشن به تن پوشیدند و تیغ از نیام بیرون کشیدند و لشکر چون کوه از جای بر آمد و راه توران در پیش گرفت.
به سلم و تور آگاهی آمد که سپاه ایران با پهلوانان و گردان و دلیران در رسید. برادران با سپاه خویش رو به میدان کارزار نهادند. از لشکر ایران قباد پیش تاخت تا از حال دشمن آگاهی بیابد. از این سوی تورپیش تاخت و آواز داد که: « ای قباد، نزد منوچهر باز گرد و به او به گوی که فرزند ایرج دختری بود؛ تو چگونه بر تخت ایران نشستی و تاج نگین از کجا آوردی؟» قباد نوا داد که: « پیام ترا چنان که گفتی می­رسانم، اما باش تا سزای این گفتار خام را ببینی. وقتی که درفش کاویان بجنبش درآید و شیران ایران تیغ به کف در میان شما روبهان بیفتند دل و مغزتان از نهیب دلیران خواهد درید و دام و دد بر حال شما خواهد گریست.»
سپس قباد باز گشت و پیام تو را به منوچهر داد.
منوچهر خندید و گفت: « ناپاک نمی­دانید که ایرج نیای من است و من فرزند آن دخترم. هنگامی که اسب بر انگیزم و پای در میدان گذاریم آشکار خواهد شد که هر کس از کدام گوهر و نژاد است . به فر خداوند و خورشید و ماه سوگند که او را چندان امان نخواهم داد که مژه برهم زند. لشکرش را پریشان خواهم کرد و سر نا فرخنده­اش را به تیغ از تن جدا خواهم ساخت و کین ایرج را باز خواهم گرفت.»

چون شب هنگام فرارسید قارون کاویان، سپهدار ایران، در برابر سپاه ایستاد و خروش بر آورد که :« ای نامداران، نبردی که در پیش داریم نبرد یزدان و اهریمن است. ما به کین خواهی آماده­ایم، باید همه بیدار و هوشیار باشیم. جهان آفرین پشتیبان ما است. هر کس در این رزم کشته شود پاداش بهشتی خواهد یافت و آن­کس که دشمنان را خوار کند نیکنام خواهد زیست و از شاه ایران زمین بهره و پاداش خواهد یافت. چون بامداد خورشید تیغ بر کشد همه آماده باشید، اما پای پیش مگذارید و از جای مجنبید تا فرمان برسد.»
سپاه هم آواز گفتند:« ما بنده فرمانیم و تن و جان را برای شهریار می­خواهیم. آماده­ایم تا چون فرمان به رسد تیغ در میان دشمنان بگذاریم و دشت را از خون ایشان گلگون کنیم.»

جنگ شیروی و گر شاسب

بامداد که آفتاب رخ نمود منوچهر کلاه خود بر سر و جوشن بر تن و تیغ بر کف چون خورشیدی که از کوه بر دمد از قلب لشکر برخاست. از دیدن وی سپاهیان سراسر فریاد آفرین بر آوردند و شاه را پایبند خواندند و نیزه­ها را بر افراشتند و سپاه ایران چون دریای خروشان بجنبش آمد. دو سپاه نزدیک شدند و غریو از هر دو گروه بر خاست.

از تورانیان پهلوانی زورمند و نامجو بود بنام شیروی. چون پاره­ای کوه از لشکر خود جدا شد و بسوی سپاه ایران تاخت و هم نبرد خواست. قارون کاویان شمشیر برکشید و به وی حمله برد. شیروی نیزه بر داشت و چون نره شیر بر میان قارون زد. قارون بی شکیب شد و دلش را از آن ضربت بیم گرفت. سام نریمان که چنین دید چون رعد بغرید و پیش دوید. شیروی گرز بر گرفت و چابک بر سر سام کوفت. کلاه خود و ترک سام در هم شکست. شیروی شمشیر بیرون کشید و به هر دو پهلوان تاخت قارون و سام را نیروی پایداری نماند. بشتاب باز گشتند و روی به لشکر خویش آوردند.
آن­گاه شیروی به پیش سپاه ایران آمد و آواز بر آورد که : « آن سپهدار که نامش گرشاسب است کجاست ؟ اگر دل پیکار دارد بیاید تا جوشنش را از خون رنگین کنم. اگر در ایران کسی هم نبرد من باشد اوست. اما او نیز به راستی همپای من نیست. در ایران و توران پهلوانی و نامداری چون من کجاست ؟ شیران بیشه و گردان هفت کشور در برابر شمشیر من ناتوان­اند.»
گرشاسب چون آواز شیروی را شنیده مانند کوه از جای بر آمد و بسوی او تاخت و بانگ زد : « ای روباه خیره سر پرفریب که از من نام بردی، توکیستی که هم نبرد شیران شوی ؟ هم اکنون کلاه خودت بر تو خواهد گریست. شیروی گریست.» شیروی گفت : « من آنم که سر ژنده پیلان را از تن جدا کنم.» این بگفت و دمان بسوی گرشاسب تاخت. گرشاسب تاخت. گرشاسب چون ترک و مغفر شیروی را دید، خنده زد. شیروی گفت : « در پیکار از چه می­خندی ؟ باید بر بخت خویش به گریی.» گرشاسب گفت : « خنده­ام از آن است که چون تویی خود را هم نبرد من می­خواند و اسب بر من می­تازد.» شیروی گفت : « ای پیر برگشته بخت، روزگارت به آخر رسیده که چنین لاف می­زنی. باش تا از خونت جوی روان سازم.» گرشاسب چون این بشنید گرز گاو سر را از زین برکشید . به نیروی گران بر سر شیروی کوفت. سر و مغز شیروی در هم شکست و سوار از اسب نگو نسار شد و در خاک و خون غلطید و جان داد. دلیران توران چون چنان دیدند یکسر به گرشاسب حمله ور شدند. گرشاسب تیغ از نیام بیرون کشید و نعره زنان در سپاه دشمن افتاد و سیل خون روان کرد.
تا شب جنگ و ستیز بود و بسیاری از تورانیان به خاک افتادند. همه جا پیروزی با منوچهر بود.

کشته شدن تور

سلم وتور چون چیرگی منوچهر را دیدند دلشان از خشم و کینه بجوش آمد. با هم رای زدند و بر آن شدند که چون تاریکی شب فرارسد کمین کنند و بر سپاه ایران شبیخون زنند. پاسداران سپاه منوچهر از این نیرنگ خبر یافتند و منوچهر را آگاه کردند منوچهر سپاه را سراسر به قارون سپرد و خود کمین­گاهی جست و با سی هزار مرد جنگی در آن نشست.
شبان­گاه تور با صد هزار سیاهی آرام بسوی لشکرگاه ایران راند. اما چون فرا رسید ایرانیان را آماده­ی پیکار و درفش کاویان را افراشته دید. جز جنگ چاره ندید. دو سپاه در هم افتادند و غریو جنگیان به آسمان رسید. برق پولاد در تیرگی شب می­درخشید و از هر سو رزمجویان بخاک می­افتادند. کار از هر

طرف بر تورانیان سخت شد. منوچهر سر از کمین­گاه بیرون کرد و بر تور بانگ زد که : « ای بیدادگر ناپاک، باش تا سزای ستمکارگی خود را ببینی.» تور به هرسو نگاه کرد پناهگاهی نیافت. سرگشته شد و دانست که بخت از وی روی پیچیده. عنان باز گرداند و آهنگ گریز کرد. های و هوی از لشکر بر خاست و منوچهر، چابک پیش راند و از پس وی تاخت. آن­گاه بانگ برآورد و نیزه­ای برگرفت و بر پشت تور پرتاب کرد. نیزه بر پشت تور فرود آمد و تور بی تاب شد و خنجر از دستش بر زمین افتاد. منوچهر چون باد در رسید و او را از زین برگرفت و سخت بر زمین کوفت و بر وی نشست و سر وی را از تن جدا کرد. آن­گاه پیروز به لشگرگاه باز آمد.
سپس فرمان داد تا به فریدون نامه نوشتند که : « شهریارا، به فر یزدان و بخت شاهنشاه لشکر به توران بردم و با دشمنان در آویختم. سه جنگ گران روی داد. تور حیله انگیخت و شبیخون ساز کرد. من آگاه شدم و در پشت اون به کمین­گاه نشستم و چون عزم گریز کرد و در پی او شتافتم و نیزه از خفتانش گذراندم و چون باد از زینش برداشتم و بر زمین کوفتم و چنان­که با ایرج کرده بود سر از تنش جدا کردم. سر تور را اینک نزد تو می­فرستم و ایستاده­ام تا کار سلم را نیز بسازم و زاد و بومش را ویران کنم و کین ایرج را بخواهم.»

تدبیر منوچهر

وقتی خبر رسید که تور به دست منوچهر از پا در آمد سلم هراسان شد. در پشت سپاه توران در کنار دریای دژی بود بلند و استوار به نام « دژ آلانان » که دست یافتن بدان کاری بس دشوار بود. سلم با خود اندیشید که چاره­ آن­ است که به دژ درآید و در آن­جا پناه جوید و از آسیب منوچهر در امان بماند.
منوچهر به زیرکی و خردمندی به یاد آورد که در پس سپاه دشمن دژ آلانان است و اگر سلم در آن جای بگیرد از دست وی رسته است و گرفتار کردنش دست نخواهد داد.

پس با قارون در این­باره رای زد و گفت : « چاره آنست پیش از آن­که سلم به دژ در آید دژ را خود به چنگ آریم و راه سلم را ببندیم.»

قارون گفت : « اگر شاه فرمان دهد من با سپاهی کار آزموده به گرفتن دژ می­روم و آن را به بخت شاه می­گشایم وشاه خود در قلب سپاه بماند. اما باید درفش کیانی و نگین تور را نیز همراه بردارم.»
شاه براین اندیشه هم­داستان شد و چون شب در رسید قارون با شش هزار مرد جنگی رهسپار دژ گردید. چون به نزدیک دژ رسید فارون سپاه را به شیروی (پهلوان ایرانی) که همراه آمده بود سپرد و گفت : « من به دژ می­روم و به دژبان می­گویم فرستاده­ی تورم و نگین تور را به­ او نشان می­دهم . چون به دژ در آمدم درفش شاهی را در دژ بر پا می­کنم. شما چون درفش را دیدید بسوی دژ بتازید تا من از درون و شما از بیرون دژ را بچنگ آوریم.»
سپس قارون تنها به سوی دژ رفت. دژبان راه بر وی گرفت. قارون گفت : « مرا تور، شاه چین و ترکستان، فرستاده که نزد تو بیایم و ترا در نگاهداشتن دژ یاری کنم تا اگر سپاه منوچهر به دژ حمله برد با هم بکوشیم و لشکر دشمن را از دژ برانیم.»
دژبان خام و ساده دل بود چون این سخنها را شنید و نگین انگشتری تور را دید همه را باور داشت و در دژ را بر قارون گشود. قارون شب را در دژ گذراند و چون روز شد درفش کیانی را در میان دژ بر افراشت.
سپاهیان وی چون درفش را از دور دیدند پای در رکاب آوردند و با تیغ­های آخته به دژ روی نهادند. شیروی از بیرون و قارون از درون بر نگهبانان دژ حمله کردند و به زخم گرز و تیر و شمشیر دژبانان را به خاک هلاک انداختند و آتش در دژ زدند.
چون نیمروز شد دیگر از دژ و دژبانان اثری نبود . تنها دودی در جای آن سر بر آسمان داشت.

تاخت کردن کاکوی

قارون پس از این پیروزی به سوی منوچهر بازگشت و داستان گرفتن دژ و کوفتن آن­را به شاه باز گفت. منوچهر گفت : « پس از آن­که تو روی به دژ گذاشتی پهلوانی نو آیین از تورانیان بر ما تاخت. نام وی (کاکوی) و نبیره ضحاک تازی است که فریدون وی را از پای در آورد و کاخ ستمش را ویران کرد. اکنون کاکوی به یاری سلم بر خاسته و تنی چند از مردان جنگی ما را بر خاک انداخته. اما من خود هنوز وی را نیازموده­ام . چون این بار به میدان آید از تیغ من رهایی نخواهد یافت.»
قارون گفت :« ای شهریار ، در جهان کسی هماورد تو نیست، کاکوی کیست ؟ آن­کس که با تو در افتد با بخت خویش در افتاده است. اکنون نیز بگذار تا من کار کاکوی را چاره کنم.»
منوچهر گفت : « تو کاری دشوار از پیش برده ای و هنوز از رنج راه نیاسوده­ای. کار کاکوی با من است.» این به گفت و فرمان داد تا نای و شیپور جنگ نواختند. سپاه چون کوه از جای بجنبید و دلیران و سواران چون شیران مست به سپاه توران حمله بردند. از هر سو غریو جنگیان بر خاست و برق تیغ درخشیدن گرفت.
کاکوی پهلوان بانگ بر کشید و چون نره دیوی سهمناک به میدان آمد. منوچهر از این سوی تیغ در کف از قلب سپاه ایران بیرون تاخت. از هر دو سوار چنان غریوی بر خاست که در دشت به لرزه در آمد. کاکوی نیزه بسوی شاه پر تاب کرد و زره او را تا کمر گاه درید. منوچهر تیغ بر کشید و چنان بر تن کاکوی نواخت که جوشنش سراپا چاک شد. تا نیمروز دو پهلوان در نبرد بودند اما هیچ­یک را پیروزی دست نداد.
چون آفتاب از نیمروز گذشت دل منوچهر از درازای نبرد آزرده شد. ران بیفشرد و چنگ انداخت و کمربند کاکوی را گرفت و تن پیل وارش را از زین بر داشت و سخت بر خاک کوفت و به شمشیر تیز سینه­ی او را چاک داد.

کشته شدن سلم

با کشته شدن کاکوی پشت سپاه سلم شکسته شد. ایرانیان نیرو گرفتند و سخت بر دشمن تاختند. سلم دانست با منوچهر برنمی­آید. گریزان روی به دژ آلانان گذاشت تا در آن­جا پناه گیرد و از آسیب دشمن در امان ماند. منوچهر دریافت و با سپاه گران در پی وی تاخت. سلم چون به کنار دریا رسید از دژ اثری ندید. همه را سوخته و ویران و با خاک یکسان یافت. امیدش سرد شد و با لشکر خود رو به گریز نهاد. سپاه ایران تیغ برکشیدند و در میان گریزندگان افتادند.

منوچهر که در پی کینه جویی ایرج بود سلم را در نظر آورد. اسب را تیز کرد تا به نزدیک وی رسید. آن­گاه خروش بر آورد که : « ای شوم بخت بیدادگر ، تو برادر را به آرزوی تخت و تاج کشتی. اکنون به ایست که برای تو تخت و تاج آورده­ام . درختی که از کین و آز کاشتی اینک بار آورده؛ هنگام است که از بار آن بچشی. با تو چنان خواهم کرد که تو با نیای من ایرج کردی. باش تا خوان­خواهی مردان را ببینی.»
این بگفت و تیز پیش تاخت و شمشیر بر کشید و سخت بر سر سلم نواخت و او را دو نیمه کرد. منوچهر فرمان داد تا سر از تن سلم برداشتند و بر سر نیزه کردند.
لشکریان سلم چون سر سالار خود را بر نیزه دیدند خیره ماندند و پریشان گشتند و چوه رمه طوفان زده پراکنده شدند و گروه گروه به کوه و کمر گریختند. سرانجام امان خواستند و مردی خردمند و خوب گفتار نزد منوچهر فرستادند که : « شاها ، ما سراسر تو را بنده و فرمانبریم. اگر به نبرد برخاستیم رای ما نبود. ما بیشتر شبان و برزگریم و سر جنگ نداریم. اما فرمان داشتیم که به کارزا برویم. اکنون دست در دامن داد و بخشایش تو زنده­ایم. پوزش ما را به پذیر و جان ناچیز را بر ما ببخشای.»
منوچهر چون سخن فرستاده را شنید گفت : « از من دور باد که با افتادگان پنجه در افکنم. من بکین خواهی ایرج بود که ساز جنگ کردم. یزدان را سپاس که کام یافتم و بد نهادان را به سزا رساندم. اکنون فرمان اینست که دشمن امان بیابد و هر کس به زاد بوم خویش برود و نیکویی و دین داری پیشه کند.»
سپاه چین و روم شاه را ستایش کردند و آفرین گفتند و جامه جنگ از تن بیرون آوردند و گروه گروه پیش منوچهر آمدند و زمین بوسیدند و سلاح خویش را از تیغ و شمشیر و نیزه و جوشن و ترک و سپر و خود و خفتان و کوپال و خنجر و ژوبین و برگستوان به وی بازگشتند و ستایش کنان راه خویش گرفتند.

بازگشتن منوچهر

آن­گاه منوچهر فرستاده­ی تیز تک نزد فریدون گسیل کرد و سر سلم را نزد وی فرستاده و آن­چه در پیکار گذشته بود باز نمود و پیام داد که خود نیز به زودی به ایران باز خواهد گشت.
فریدون و نامداران و گردنکشان ایران با سپاه به پیشواز رفتند و منوچهر و فریدون با شکوه بسیار یکدیگر را دیدار کردند و جشن بر پا ساختند و به سپاهیان زر و سیم بخشیدند.
آن­گاه فریدون منوچهر را به سام نریمان پهلوان نام آور ایران سپرد و گفت : « من رفتنی­ام. نبیره خود را به تو سپردم. او را در پادشاهی پشت و یاور باش.» سپس روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک، از تو سپاس دارم. مرا تاج و نگین بخشیدی و در هر کار یاوری کردی. به یاری تو راستی پیشه کردم و در داد کوشیدم و همه­گونه کام یافتم. سرانجام دو بیدادگر بدخواه نیز پاداش دیدند. اکنون از عمر به سیری رسیده­ام . تقدیر چنان بود که سر از تن هر سه فرزند دلبندم جدا ببینم. آن­چه تقدیر بود روی نمود. دیگر مرا از این جهان آزاد کن و به سرای دیگر فرست.»
آن­گاه فریدون منوچهر را به جای خویش بر تخت شاهنشاهی نشاند و به دست خود تاج کیانی را بر سر وی گذاشت.

چوآن کرده­شد روز برگشت­و­بخت بـپژمرد برگ کـیانی درخـت

هــمـی هر زمان زار بگریستی بدشواری اندر همی زیستی

به نوحه درون هر زمانی بزار چنین گفت آن نامور شهریار

که برگشت و تاریک شد روز من از آن سه دل افروز دل سوز من

بزاری چنین کشته در پیش من به کینه به کام بد اندیش من...

پر از خون­و­دل، پر زگریه دو روی چنین تا زمانه سر آمد بروی...

جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد...

خنک آنکه زو نیکوی یادگار بماند اگر بنده گر شهریار


نظرات

نظرات وبلاگ
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
ایمیل * (برای عموم نمایش داده نخواهد شد)
پیام شما :
شکلک ها :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
:
نظر خصوصی
کد امنیتی :
: